تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و
بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

در آن لحظه که زنجيرهاي سکوت در هم شکست
در آن لحظه که گرماي وجودت را حس کردم
تو , مرا نمي دانستي
اما ...........
من از دور مي فشردم دستانت را
درد و دل کردن با تو را به هزار لحظه شادي نخواهم داد.
شايد تو در همهمه صحبت با دوستانت بودي
اما...... من در آرامش خيالم در سخن گفتن با تو
زمزمه مي کنم..
آهاي.........
مي شنوي صدايم را
فرياد خواهم زد. رو به دريا. بالاي سر کوه,
اين منم که به سوي تو سرازيرم
ببين مرا
اگر اين بغض امانم مي داد
زمزمه مي کردم برايت,..........
التماس را ببين
رو به رويت ايستاده ام و فرياد مي زنم اما...........
مرز فاصله نگذاشت ببيني صدايي از من
آرام مي گويم, آرام فرياد مي زنم.
آه.................
فاصله را ورق خواهم زد.
زمزمه مي کنم, ببين مرا, رو به رويم ايستاده اي
شگفت نمي بيني مرا,
بغض گلويم را رها کرد
حال گریه اماني براي سخن گفتن با تو را نمي داد
سخن گفتي:
از چه پريشاني
بگو , بگو , مي شنوم تو را
گفتم:دريا شو ,..............
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشيد شدي و من پريدم در آسمانت
و من ..... آرام شدم.
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي
میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
که مــــرا گرم میکند
و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.
میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را
بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه
به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست .
پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن
است و دگرگون شدن .
تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و
عشق همچنان عشق بماند ؟؟؟
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
عشق من روزت مبارک
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
دستهايم را که ميگيري...
حجم نوازش لبريز ميشود!
گويي تمام رزهاي زرد باغها
با دستهاي بي دريغ تو
براي من
چيده ميشوند
و قلب من
پرنده اي ميشود
به پاکي بيکران نگاهت
پر ميکشد...
و در آن وسعت بي انتها
در خاکستري اندوه ابرها
گم ميشود
دستهايم را که ميگيري...
نگاهم
اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور
در آبي فضا رها ميشوند
و بغض گريه ها
از شنيدن نفس زدنهاي روح
زير هجوم آوار سرنوشت
بي صدا شکسته ميشود...
دستهايم را که ميگيري...
عبور تلخ زمان را
ديگر
نميخواهم که باور کنم.....!


من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ... غصه هايت براي من ... همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
سکوت را فراموش می کردی
و تمامی ذرات وجودت
عشق را فرياد می کردند
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
چشمهايم را می شستی
و اشکهايم را با دستان عاشقت
به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من در سکوت نگاهـت
با عشق زمینی تو به عرش بروم
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
هرگز دلـم را نمی شکستی
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
حتی لحظه ای مرا نمي آزردی
که اين غريبه تنها ، جز نگاهت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
دوستم می داشتی
و مرا از اين تـنهایی رها می کردی
ای کاش تمام اينها را می دانستی
همیشه فرصتی دوباره هست
همیشه راهی است که آن را نیازموده ایی
همیشه حرفی هست که آن را به زبان نرانده ایی
همیشه دستی هست که آنرا با مهر نفشرده ایی
همیشه بغضی هست که نشکسته است و شاید آغوش تو جایی باشد برای شکستن این بغض
همیشه دلی هست که می تپد به شوق دیدار یار
همیشه قلبی است که شکسته است ز هجر یار
همیشه لبخندی هست که تو را می برد تا عرش
همیشه بازوانی هست استوار تر از هر کوهی
همیشه حسادتی ، نیرنگی ، فریبی ، ریخشندی است
که قلب تو را پاره پاره می کند
هميشه کسي هست که ميدوني به حرفات گوش ميده
هميشه کسي هست که ميدوني حرفاتو مي فهمه
هميشه کسي هست که سکوتتو مي فهمه
هميشه کسي هست که دوستيش تا نداره
و چه بسیارند کسانی که بی صدا می گریند در تنهایی خویش
و چه بسیارند کسانی که تشنه دست نوازشگر محبتی سالها چشم انتظارند
و چه بسیارند کسانی که از دور دستهای دور به دنیای درونی تو می آیند
و چه اندکند کساني که در درون قلب تو باقي مي مانند
و چه اندکند کساني که نمي تواني از قلب خود بيرونشان کني
و چه اندکند کساني که نمي دانند چقدر دوستشان داري
و با بر جای گذاشتن زخمی ترکت میکنند
و چه بسیار چیز ها را می بینی که باور نداری
و چه کم چیز هایی را که اعتقاد داری می یابی
چه لحظه های که همچون استوار و مقاوم در برابر مشکلات پایداری می کنی
و چه آسان دستی تو را می شکند
چه سخت برای خود باور هایی بوجود می آوری
و چه ناگهانی زلزله ایی رخ می دهد
و این قانون زندگی بوده است تا به امروز و ادامه هم خواهد داشت ولی
چه بسیارند کسانی که از فرصتهاشان بهترین استفاده ها را کرده اند
چه بسیارند کسانی که بهترین حرفها را در بهترین لحظه ها بیان کرده اند
چه اندکند کساني که در شبهاي تنهايي از فاصله هاي دور احساس تو را فهميدند
چه اندکند کساني که در تنهايي همدم گريه هايت بودند و دست نوازشگرشان بر سرت بود
چه بسیارند کسانی که دستی را از سر دوستی فشرده اند و دیگر هیچ ....
در طول تاریخ بسیار مردمان نیک بوده اند که اثرشان را تا به امروز و سالهای بعد از
این بر جای گذاشته اند
آری تاریخ آفرینان همواره متفاوت فکر می کنند ، رفتار می کنند ، عمل می کنند و حتی می بینند
زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که دل به دنیا نبسته اند و از آن به عنوان محلی برای عبور
استفاده می کنند .
زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که خواهان تغییر و کمال هستنند
ایا تو هم خواهان کمال هستی ؟
و دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابد
چند وقتی است که گم شده ای
در لابلای تار و پور وجودم
اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...
خودِ خودِ من شده ای
با این حال از من دوری
دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی
واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای
چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم برای بودن با تو
آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو
چه دور است بوسه هایت از گونه هایم
وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت
من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا
عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت
ای عزیز ترین، حال که مشتاق ترینم بیا، که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم
ولی اگر امروز هم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود
دیوانه ی نبودنت، دوریت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هایت....
نگذار دیوانگی نبودنت جنونی کشند شود برای آغازسفر به نیستی و من بمانم و حسرت بوسه ات
من بمانم و سردی دستانم
من بمانم و .....
بیا که دیگر به حد جنون رسیده ام و سفر نزدیک است

سلام
!! چه زود می گذرد روزهای بی تو
! در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای
که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد
! به راستی هستی ، یا تو هم
عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید
اینرا لبهای پاره پاره ام بهتر نشان می دهد
اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم
! تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی
! می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم ،
آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند
! ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم
... بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی ،
بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم
! نمی شنوم ، کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر
!! ، می بینی ، هنوز فراموشت نكرده ام
زندگی شاید همین باشد ، آری... سلام
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم
دوســتــــت دارم
